عسلویه: دوشنبه است، طرفهای غروب میرسیم به عسلویه، شهری که برای اولین بار پا توش میذارم، اولین چیزی که نظرم رو جلب میکنه پالایشگاه است که مثل یه شهر کوچیک و نورانی است و شعلههای آتشی که تاریکی شب رو از بین بردن و همه جارو روشن کردن. وقتی که از شیراز حرکت کردیم سه تا گروه بودیم، سه تا گروه چهار نفره، بچهها زودتر رسیدن و ما آخرین گروه هسیتم که به مقصد میرسیم، آخرین ماشینی که سوار شدیم به مقصد عسلویه بهمون ماسک داد تا بزنیم. گفت هوای عسلویه زیاد مناسب نیست...عسلویه یه شهر کوچیک و صنعتی است. بچهها تصمیم گرفتن که همون شب بریم سمت ساحل بنود. اگه بخواید از عسلویه برید بهسمت ساحل بنود توی هر ساعتی از روز، اگه مثل ما خودتون وسیلهی نقلیه نداشته باشید میتونید یه وانت کرایه کنید برای حمل و نقل. ما یه وانت کرایه کردیم (صدهزار هزار تومن) برای اینکه ما رو ببره و فردا بیاد دنبالمون.
شب: دیگه شب شده بود وقتی رسیدیم بنود، وقتی میرسیم همه گرسنه و شاد هستیم، ماشین توی همون ساحلی نگه داشت تا مارو پیاده کنه که کنارش یه روزی لوکیشن فیلم محمد رسول االله بوده، خونههایی که یه روز مثل الان تاریک و سوت و کور نبود و زندگی توشون جریان داشت، از وانت پیاده شدیم، اون برگشت و ما موندیم و یه مکان بکر، بکر بودن همیشه برام از امکانات مهمتر بوده، از آب و برق داشتن، از اینکه ایا گوشیم اونجا آنتن میده یا نه، کوله ام رو همونجا کنار ماشین گذاشتم و با چراغ رفتم به کشف این مکان عجیب و غریب، خونهها رو پیدا کردم، داخلشون رو نگاه کردم. بعد کم کم برگشتم پیش بچهها، با یه حال خوشی تو تاریکی و نور ماه کمپ زدیم و آتیش روشن کردیم و کورمال کورمال رفتیم نشستیم رو صخرهها که شنای فتوپلانکتونها رو ببینیم و به صدای موجها گوش بدیم و پایین رفتن ماه رو تو دریا تماشا کنیم همه چیز همینقدر فانتزی و سورئال بود. بعد روی همه چیز کم کم چادر شب کشیده شد، دریا اروم تر شد انگار که اونم مثل ما داشت به خواب میرفت، بچهها کم کم چادرها رو زدن و رفتن تو کیسه خوابهاشون، ماه هم پایین رفته بود.
روز دوم: یکی از مزایای کمپ زدن توی تاریکی شب، ذوق دیدن منظره توی روشنایی صبحه و اینکه قرار چه سورپرایزهایی برات داشته باشه...صبح با باریکهی نور خورشید که راهش رو از لای چادر به داخل باز کرده بود و روی صورتم افتاده بود بیدار شدم، یادم نبود کی خوابم برده بود ولی دوس داشتم بیدار میموندم و طلوع خورشید رو از روی دریا نگاه میکردم. صدای خندهی بچهها بود که با صدای دریا به گوش میرسید. رفتم پیش بچهها دور آتیشی که از شب مونده بود و صبحونه نزده رفتیم تو دریا برای آب بازی. اگه یه روز گذرتون به بنود افتاد، فقط به این ساحل کوچولو و این شهرک سینمایی افاقه نکنید و برید یکم اونورترش رو هم بگردید. یه تپهی کوچولو رو که رد کنید میرسید به همچین جایی اگه بتونید با طنابی که اونجاست برید پایین، سمت چپش یه غار کوچیکه که وقتی واردش بشید اون شمارو میرسونه به یا غار بزرگتر، غاری که دوتا دهانه داره به دریا، جایی که ازش موجهای ساحل و نور خورشید میاد داخل.
برای ساحل بنود اگه بتونید وسط هفته برید میتونید از خلوت بودن اونجا لذت ببرید چون آخر هفتهها محلیها زیاد میان اینجا برای استراحت...یادتون باشه که با خودتون آب ببرید و مواد غذایی چون اونجا خبری از آب آشامیدنی یا خونهی روستایی یا مغازه نیست که بخواید ازش وسیله تهیه کنید. اینکارو میتونید توی عسلویه انجام بدید یا خرید رو بذارید از آخرین روستای سر راهتون، یعنی روستای بنود.
بعد از شنا و کشف اون غار از دریا اومدیم بیرون و روی ساحل نشستیم، از بچگی عادت داشتم که با فاصله به چیزها نگاه کنم، این فاصله بهم فرصت درك اونهارو میداد.
کم کم برگشتیم برای صبحونه، لقمهی آخر که پایین رفت، ماشین از دور معلوم شد، از همون شب قبل باهاش هماهنگ کرده بودیم که ظهر بیاد دنبالمون... وسایل رو که جمع کردیم و پشت وانت گذاشتیم ولی قبل از رفتن برمیگردم، خیلی آروم رو به دریا و اون مکان جادویی، یکباره تمام زیباییهاش رو برای بار اخر میریزه تو وجودم، اون لحظه انگار برام همه چیز بود و اونجا بود که فهمیدم چطور میشه که یه آدم دلش نخواد از زیبایی دل بکنه و اینجا بود که یه بار دیگه عاشق سفر شدم.
سوار ماشین که میشیم و راه میوفتیم باز اون ساحل و خونهها میمونن خودشون و خودشون، انگار سالها است اونجا تنها هستن، مثل یه خونه بعد از اتمام مهمونی و رفتن مهمونها. در غیاب ما دوباره آرامش خودشون رو بهدست میارن. تو مسیر برگشت، به بالای تپه که میرسیم دریا رو از اون بالا میبینم، دریا کاپوت آبی برق افتادهی ماشین سالهای بچگیم رو یادم میاره. ماشینی که کرایه کردیم ما رو تا چاه علی میبره و از اونجا ادامهی مسیر برگشت رو خودمون میریم.
صبح روز سوم: برگشتم خونه یک جایی تو مرکز شیراز، نسیم خنک پاییز میاد و من دوباره یاد دریا میافتم، این بوی عجیب و نسیم خنک نمیذاره خاطرهی اونجا از ذهنم پاک بشه. یاد حرف مادربزرگم میافتم که میگفت دریا غم و غصهها رو با خودش میبره و به جاش حال ادم رو خوب میکنه.
بهنام کهن
منتظر سفرنامههای شیرین شما هستیم و شما میتوانید به آدرس الکترونیکی زیر سفرنامههای خود را در قالب متن، تصویر یا ویدیو ارسال کنید و آن را در کجارو ببینید.